شعری زیبا از کتاب اشک مهتاب مهدی سهیلی
در خاطر منی
ای رفته از برم به دیاران دوردست !
با هر نگین اشک ، به چشم تر منی
هرجا که عشق هست و صفا هست و بوسه هست
در خاطر منی .
هر شامگه که جامۀ نیلین آسمان
پولک نشان زنقش هزاران ستاره است
هر شب که مه چو دانۀ الماس بی رقیب
برگوش شب به جلوه ، چنان گوشواره است
آن بوسه ها و زمزمه های شبانه را
یادآور منی ...
در خاطر منی !
در موسم بهار
کز مهر بامداد
تکدختر نسیم
مشاطه وار موی مرا شانه میکند
آندم که شاخ پر گل باغی زمهر یار
خم میشود که بوسه زند بر لبان من
وانگاه ، نرم نرم
گاهای خویشه را به سرم دانه میکند
آن لحظه ای رمیده زمن در بر منی
در خاطر منی !
هر روز نیمه ابری پائیز دلپسند
کز تندبادها
با دست هر درخت
صدها هزار برگ ز هر سو چو پول زرد
رقصنده در هواست
و آن روزها که در کف این آبی بلند
خورشید نیمروز
چون سکۀ طلاست
تنها توئی تو که روشنگر منی
در خاطر منی
هر سال چون سپاه زمستان فرا رسد
از راه های دور
در بامداد سرد که بر ناودان کوی
قندیلهای یخ
دارد شکوه و جلوۀ آویزۀ بلور
آن لحظه ها که رقص کند برف در فضا
همچون کبوتری
وآنگه برای بوسه نشینند مست و شاد
پروانه های برف ، بمژگاه دختری
در پیش دیدۀ من و در منظر منی
در خاطر منی
آن صبح ها که گرمیه جانبخش آفتاب
چون نشئۀ شراب ، دَوَد در میان پوست
یا آن شبی که رهگذری مست و نغمه خوان
دل میبرد به بانگ خوش آهنگه ؛ دوست....دوست....
در باور منی
در خاطر منی
اردیبهشت ماه
یعنی زمان دلبری دختر بهار
کز تک چراغ لاله ، چراغانی است باغ
وز غنچه های سرخ
تک تک میان سبزه فروزان بود چراغ
وآنگه که عاشقانه بپیچد به دلبری ؛
بر شاخ نسترن ؛ نیلوفری سپید
آرد مرا بیاد که نیلوفر منی
در خاطر منی
هر جا که بزم هست و زنم جام را به جام
در گوش من صدای تو گوید که نوش.. نوش ...
اشکم دَوَد به چهره و لب مینهم به جام
شاید روم ز هوش...
باور نمیکنی که بگویم حکایتی :
آن لحظه که جام بلورین به لب نهم
در ساغر منی
در خاطر منی
برگرد ، ای کبوتر رنجیده ، بازگرد....
بازآ که خلوت دل من آشیان توست
در راه در گذار
در خانه در اطاق
هر سو نشان توست
با چلچراغ یاد تو نورانی ام هنوز
پنداشتی که نور تو خاموش میشود؟
پنداشتی که رفتی و یاد گذشته مرد ؟
و آن عشق پایدار فراموش میشود؟
نه ای امید من !
دیوانّۀ توام
افسونگر منی
هر جا به هر زمان
در خاطر منی !
ای رفته از برم به دیاران دوردست !
با هر نگین اشک ، به چشم تر منی
هرجا که عشق هست و صفا هست و بوسه هست
در خاطر منی .
هر شامگه که جامۀ نیلین آسمان
پولک نشان زنقش هزاران ستاره است
هر شب که مه چو دانۀ الماس بی رقیب
برگوش شب به جلوه ، چنان گوشواره است
آن بوسه ها و زمزمه های شبانه را
یادآور منی ...
در خاطر منی !
در موسم بهار
کز مهر بامداد
تکدختر نسیم
مشاطه وار موی مرا شانه میکند
آندم که شاخ پر گل باغی زمهر یار
خم میشود که بوسه زند بر لبان من
وانگاه ، نرم نرم
گاهای خویشه را به سرم دانه میکند
آن لحظه ای رمیده زمن در بر منی
در خاطر منی !
هر روز نیمه ابری پائیز دلپسند
کز تندبادها
با دست هر درخت
صدها هزار برگ ز هر سو چو پول زرد
رقصنده در هواست
و آن روزها که در کف این آبی بلند
خورشید نیمروز
چون سکۀ طلاست
تنها توئی تو که روشنگر منی
در خاطر منی
هر سال چون سپاه زمستان فرا رسد
از راه های دور
در بامداد سرد که بر ناودان کوی
قندیلهای یخ
دارد شکوه و جلوۀ آویزۀ بلور
آن لحظه ها که رقص کند برف در فضا
همچون کبوتری
وآنگه برای بوسه نشینند مست و شاد
پروانه های برف ، بمژگاه دختری
در پیش دیدۀ من و در منظر منی
در خاطر منی
آن صبح ها که گرمیه جانبخش آفتاب
چون نشئۀ شراب ، دَوَد در میان پوست
یا آن شبی که رهگذری مست و نغمه خوان
دل میبرد به بانگ خوش آهنگه ؛ دوست....دوست....
در باور منی
در خاطر منی
اردیبهشت ماه
یعنی زمان دلبری دختر بهار
کز تک چراغ لاله ، چراغانی است باغ
وز غنچه های سرخ
تک تک میان سبزه فروزان بود چراغ
وآنگه که عاشقانه بپیچد به دلبری ؛
بر شاخ نسترن ؛ نیلوفری سپید
آرد مرا بیاد که نیلوفر منی
در خاطر منی
هر جا که بزم هست و زنم جام را به جام
در گوش من صدای تو گوید که نوش.. نوش ...
اشکم دَوَد به چهره و لب مینهم به جام
شاید روم ز هوش...
باور نمیکنی که بگویم حکایتی :
آن لحظه که جام بلورین به لب نهم
در ساغر منی
در خاطر منی
برگرد ، ای کبوتر رنجیده ، بازگرد....
بازآ که خلوت دل من آشیان توست
در راه در گذار
در خانه در اطاق
هر سو نشان توست
با چلچراغ یاد تو نورانی ام هنوز
پنداشتی که نور تو خاموش میشود؟
پنداشتی که رفتی و یاد گذشته مرد ؟
و آن عشق پایدار فراموش میشود؟
نه ای امید من !
دیوانّۀ توام
افسونگر منی
هر جا به هر زمان
در خاطر منی !
+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۰۱/۱۹ ساعت توسط سمیرا